|
دچار یعنی موندگار!!!
|
زندگي براي زندگي است.زندگي مي كنيم تا به زندگي معنا دهيم!!!
رامين جهانبگلو
من به دنيا آمدم!!!
من تازه به دنيا آمدم...انگار همين ديروز بود يا شايد هم نزديكتر ،وقتي پرستار مرا به دستان مادرم سپرد تا سينه بر دهان بگيرم و شيره ي جانش را بنوشم!!!
انگار همين ديروز بود كه بابا مرخصي مي خواست و نمي دادنش و او براي ديدار من از جبهه فرار كرد...
گويي همين ديروز بود كه به اين دنيا آمدم...يادم مي آِيد.

نمي گويم كاش نمي آمدم...اين كاش،مزخرف ترين كاشي است كه مي توان گفت چون واقعيت اين است كه هستم! ربع قرن از بودنم مي گذرد و من فكر كه مي كنم مي بينم هيچ بر هيچ...هدر شد!!!
ولي مي خواهم هرآنچه مانده است را به بهترين نحو بگذرانم...اميد دارم طولاني نباشد...ولي خوب باشد آنگونه كه خود خوب مي دانم نه كسان من!
شيواي دل نشين من ميلادت مبارك!
با طعم مرگ در ذائقه مي آييم
با طعم حيات در دهان مي ميريم!
چه شيرين بود كودكي
و چه شيرين گيلاس ها
و چه شيرين لبخند تو
و چه شيرين...
همين!
خودم!
عشق به ديگري ضـرورت نيست،حادثـه است.
عشق به وطــــن ضــرورت اســت نه حـادثــه.
عشق به خدا تركيبي است از ضرورت و حادثه.
اين روزها (دقيقا نمي دونم كدوم روزها) يه مدلي شدم!!!
هيچي شادم نمي كنه...از اين كش اومدن عضلات صورتم كه چيزي شبيه خنده است حالم بد مي شه...از اينكه هر روز جلوي آينه مي ايستم و به خودم رنگ مي زنم و تمام دردهامو زير كرم و سرخاب سفيداب مخفي مي كنم حالم داره به هم مي خوره..انگار هر چي درد بيشتر مي شه شوق به رنگ آميزي هم بيشتر مي شه!!!
قبلن مي دونستم كه منشا دردام چيه يا برام قابل شناسايي بودن ولي حالا نمي تونم بفهمم...خيلي از خودم دور شدم...خيلي و اين دور شدن از من،من رو به هيچ چيز ديگه اي نزديك نكرده...من فقط دارم دور شدن ها رو تجربه مي كنم!!! و اين دوري از خود...بي تابم مي كنه!
كسي بهم گفت چون نزديك تولدته اينجوري شدي...خوب مي شي...
خوب مي شم؟!
نمي دونم!!!
تا قبل اينكه بيام و بنويسم يه عالم ماجراي جالب واسه نوشتن داشتم..نمي دونم اين نوشتن چي داره...نوشتن تنها كاريه كه توش نمي تونم دروغ بگم...نمي تونستم هيچي بنويسم جز واقعيت اين روزهاي خودم...دوري از من!
جای بدی ایستاده ام
بوته ها ی خار تا قلبم رسیده و بالا تر ...
بر این لبه نوبت گرفته باد
و دستم هنوز شاخه ای ندارد برای گلابی
با اینهمه ابر کشته وخانه هایی که تا کرده ام
زخم پیشانی سمتی ندارد
تنهایی ورم می کند
عین زنی چا ق که جنگل ها را می زاید
تا آسمان در برگهای او بخوابد ا
از اینهمه دوری
صدای راه نمی آید
تا برگهایی که پوشیده ام
شعر چشم ها ی تو را دارد
و دهان کودکی در خواب
وقتی اشک ها را دزدیده بود
جای بدی ایستاده ام
و دوستت دارم هی شکلی می شود برای باریدن
اين پست وبلاگم با بقيه كمي فرق داره...بازي كتاب هاي ناتمام!!!
اول از همه از دوست عزيز "هادي حبيبي"عذرخواهي مي كنم كه دعوتش براي بازي كتابهاي ناتمام را دير اجابت كردم!
من تا به حال به اينگونه بازي ها دعوت نشده بودم به خاطر همين از يادم رفته بود!!!باز هم پوزش!
من چون همه چيز زود برام تكراري مي شه و حوصله ام رو سر مي بره و از آن جهت كه كار و مشغله ي روزانه و خستگي كمي از توان من رو براي مطالعه زياد از من گرفته و حتا زمان براي خواندن روزنامه را هم ندارم(متاسفانه)در نتيجه كتابهايي كه خريداري مي كنم قطور نيستن و تمام مي كنمشون...

آخرين كتابي كه خوندم سالاريها نوشته بزرگ علوي...چاپ اول اين كتاب سال ۱۳۵۷ بوده و بعد آن هم ديگه اجازه چاپ نداشته!!!
كتاب دادا و سوررئاليسم نوشته سي.و.اي.بيگزبي كه به مكتب دادا در ادبيات داستاني مي پردازه!
كتاب جنگل واژگون نوشته جي.دي.سلينجر، داستاني كه منو ديوانه كرد!!!
كتاب جدول كلمات به هم ريخته نوشته صوفيا محمودي ،مجموعه اي از داستان هاي كوتاه كه همه به گونه اي با جدول كلمات سروكار داشتند و حس من براي نوشتن را به شدت تحريك كرد!
كتاب ترس و لرز نوشته كركگور كه داستاني در باب ايمان ابراهيم است و قرباني كردن اسماعيل توسط پدر را از جنبه هاي مختلف مورد بررسي قرار داده است!
اينها كتاب هايي است كه در سال جديد خواندم!
.........
كتاب هاي نا تمام من نيز؛
كتاب نهج البلاغه كه به تازگي(دي شب) به پيشنهاد يه دوست شروع كردمش اميدوارم تا بتونم تمومش كنم!!!
كتاب فيه ما فيه كه مجموعه مقالات مولانا است با مقدمه دكتر حسين محي الدين الهي قمشه اي كه از خواندنش ديگرگونه سير نمي شوم!
كتاب خوانده نشده:
كتاب كركگور و نيچه نوشته جي.كلنبرگر كه اميدوارم به زودي وقت كنم و بخونمش!
از دوستان خوبم سحر گلكاري ،احمد شيثي ، مجتبي خندان ، حميد مير ، سهيلا صديقي ، نبي بهرامي دعوت مي كنم كه در اين بازي شركت كنن.