تبليغاتX
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم
دچار یعنی موندگار!!!

چرا نبايد

هر كس با هر كس

به صحبت بنشيند؟

اين همه چشم و لب

در انزواي شان

چه مي كنند؟

شايد بيشتر از يك نگاه

مجال شنيدن

نداشته باشي

 

                                                                                                 ناهید یوسفی


شيوا...شيوا...شنوا...شنوا !!!

كسي به من مي گفت اگر تنها به جاي"ي" در اسم تو"ن"بگذارم هماني مي شوي كه هستي؛ " شنوا "!!!

مي شنوم بي آنكه براي شنيدن حرف هايتان قرار باشد نام شب را بدانيد...فقط كافي است صدايم بزنيد:شيوا!

...

نوشته بالا هيچ ربطي به اين نوشته ها نداره خودتونو واسه پيدا كردن رابطه نوشته ها به زحمت نندازين كه البته به زحمتش هم نمي ارزه!!!

...

مي خوام بگم كه يعني چي؟!

اين عيد يعني چي؟!

حالم داره به هم مي خوره...و اين حال بد مختص امسال و پارسال نيست...هميشه از عيد بدم ميومد...از كودكي... نه كه به عذا و ماتم و نوحه عادت كردم كنار اومدن با اين سيستم پر از شادي و هياهو كمي برایم غيرممكن مي نمايد!!!

این عيد نوروز...اين خاله بازي مدام 13 روزه!!! و برنامه هاي شاد و مفرح TV !!!

نمي دونم تا كي مي خواد ادامه داشته باشه اين اوضاع؟!

...

عيد نوروز در ايران به اين شكله:

خانه تكاني :از يك ماه قبل عيد كه مامانا پدرمونو در ميارن كه خونه رو بتكونيم تا وقتي سنمون رفت بالا به دليل اين تكاندن هاي سنگين انواع بيماريها به سراغمون بياد(پا درد و كمر درد و كوفت و...) و بعد از تكاندن خانه ديگه نمي توني راحت تو خونه به زندگي نيبتا شيرينت ادامه بدي چون هر كاري بكني يا خونه ريخت و پاش مي شه يا يه جايي كثيف مي شه و مجبوري از تو بتكاني!!!

 

هفت سين:بله هفت سين! كه خود به مقوله جالبي تبديل شده!!! و جديدا خانم ها براي چيدن يه هفت سين ساده خرج هاي زيادي مي كنن و يكي از سوال هايي كه در اولين ديدار خاله بازي بزرگانه از هم مي پرسن اينه كه: "امسال هفت سينت رو چه شكلي چيدي؟!"

باورتون نمي شه كه من بانوان "كدبانويي" را ديدم كه براي يه هفت سين ساده! تاكيد مي كنم ساده ،100 هزار تومان هزينه كردن !!

 

نام گذاري سال(تازگی سنت شده): (حرفي واسه گفتن ندارم!!!) شكوفا باشيد و نوآوري تان مستدام باد و راي خوردنتان...بازم زدم كانال VOA!!!(من پوزش مي خوام ...همون! حرفي ندارم)

 

ميهماني: جالب ترين كار...خاله بازي...ما ميريم خونه مامان بزرگ اينا فردا اونا ميان خونه ما...خاله مياد خونه ما و پس فردا ما ميريم اونجا...ما ميريم خونه عمو و عمو فرداش مياد خونه ما...روبوسي...عيدمباركي  و اين روند ادامه داره تا در نهايت حالت از هرچي مهموني و عيد ديدني بهم بخوره و اونقدر پذيرايي كني و كار كني كه دعا كني كاش تعطيلات تموم بشه و باز بري سركار...(من حالت تهوع دارم!!!)

 

سيزده به در: پارسال بهار دسته جمي رفته بوديم زيارت!!!

...

و بعد از 13 به در بايد با تني خسته از كار بري سركار!!! البته حالت هاي متفاوتي هم هست...مثلا كسايي كه ميرن سفر(عاقلا) و دچار اين مصائب نمي شن ... ما كه امسال نرفتيم مسافرت...

فقط اميدوارم اگه قراره همين جوري باشه تا هميشه، ديگه نباشه!!!

همين!

 


 

                              رفتم كه روياهاي خود را پس بگيرم                         

چيزي براي جكم آتش بس بگيرم

رفتم كه شكل بالغم را له كنيد و

از دستتان يك نطفه ي نارس بگيرم

وقتي كه حرف مرده خواري حرف روزست

ناچار باسد حس يك كركس بگيرم

چيزي ندارم كه گواه شعر باشد

حقي نمانده تا از آن ناكس بگيرم

مرده ست در اينجا تب مهمان نوازي

رفتم كليد خانه ام را پس بگيرم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:1  توسط شيوا  | 

اگرچه باز نبينم به خود كنار تو را

عزيز مي شمرم عشق يادگار تو را

در اين خزان جدايي به بوي خاطره ها

شكفته مي كنم از تو به دل بهار تو را

زبان شعله له گوشم به بي قراري گفت

حديث سستي قول تو و قرار تو را

ز من جدا شده اي همچو بوي گل از گل؛

مني كه داده ام از دست اختيار تو را

شدي شراب و شدم مست بوسه ي تو شبي

كنون چه چاره كنم محنت خمار تو را؟

به سينه چون گل عشقت نمي توانم زد

به ديده مي شكنم خار انتظار تو را

چو بوي گل چه شود گر شبي به بال نسيم

سبك بر آيم و گيرم ره ديار تو را

همان فريفته "شيواي" با وفاي تو ام

اگر چه باز نبينم به خود كنار تورا

 

* به جاي اسم "سيمين" من جسارت كرده و "شيوا" نوشتم.

                                                                                سيمين بهبهاني


پام شكسته بود...تير ماه سال قبل!
وقتي بهم زنگ زد و گفت مي خواد منو ببينه با وجود اينكه پدر و مادرم از اينكه دومين روز شكستگي پاهام قراره برم بيرون از دستم عصبي بودن...بايد مي رفتم!

توي يكي از پارك هاي كرج همديگرو ديديم..درد عجيبي توي پام بود...من هميشه تشنه ي ديدارم! مثل هميشه چهره ي شادي داشت... توي چمن ها نشستيم و شروع كرد به صحبت كردن...از اينكه دوست داره من همراهش باشم و تا هميشه كنارش!!! من هم چون يكبار تمام اينارو ازش شنيده بودم و تركم كرده بود،باورش برام سخت بود كه اينبار راست مي گه و مي مونه... ولي با اطمينان حرف مي زد (هميشه با اطمينان حرف مي زد) و محكم...7 ماه از جدايي اولمون گذشته بود و من احساس مي كردم بد نيست فرصتي دوباره به خودمون بديم...گفت پيش مشاوره رفته و و و... حالا وقتش بود كه حرفايي كه 7 ماه بهش نگفته بودم رو بگم...از تمام رنجي كه بعد از رفتنش كشيده بودم...از تمام شبهايي كه بابا با صداهاي جيغ من از خواب مي پريد و كنار بسترم با نگراني مي نشست،از همه ي لحظه هايي كه عكسش روي صفحه مانيتورم بودو دستاش رو از پشت اين شيشه لمس مي كردم...از تمام لحظه هايي كه همه ي دوستام واسه يه بار شاد ديدن شيوا تلاش مي كردن...از تمام لحظه هايي كه سرم رو به ديوار مي كوبيدم و مادرم گريه مي كرد و پشت در اتاق التماس مي كرد كه تموم كنم...از اينكه لباس هايي رو كه آخرين بار با او تنم بود رو هنوز نشستم تا شايد بوي اون روش باشه و از تمام لحظه هايي كه مردم و مردم و مردم!!!

اون هم مي شنيد و من گريه مي كردم...گريه مي كرد...

ازم خواست ببخشمش...بخشيدمش

بهم گفت آيا اونقدر عاشقش هستم كه اگه بره باز هم ببخشمش؟!

گفتم :مي بخشمت!
گفت :و اگه حتا روزي بفهمم ازدواج كرده باز هم مي بخشمش و براش آرزوي خوشبختي مي كنم؟!

گفتم: آره!!!حتما چون دوستت دارم.

...

دستام رو گرفت...بعد از 7 ماه...و اونها رو محكم فشار داد...از اينكه دوباره در كنارم بود قلبم دوباره زنده شد و دستهام مادر خاطره اي ديگر...دستم توي دستش گريه مي كرد...خيس بود...همونطور كه دستم رو نگه داشته بود با هم قدم زديم..درد پاهام از يادم رفته بود و با وجود اون ديگه فكر نمي كردم به اون عصاها نياز داشته باشم...منو رسوند خونه خواهرم و به خاطر همه چيز ازم عذر خواست و به خاطر همه چيز ازم تشكر كرد...

...و رفت !!!

وقتي خواهرم منوديد اشكام سرازير شد...دستامو نشستم تا بوي دستاش از رو دستم نره...شب تا صبح دستامو بو مي كردم..انگار مي دونستم كه ديگه هيچ وقت دستاش مال من نخواهد بود...

بعد از اون روز ديگه نديدمش...

و امروز مي دونم كه ازدواج كرده...براش آرزوي خوشبختي مي كنم!

ولي نمي دونم كه بخشيدمش يا نه...نمي دونم...

بيشتر از هميشه غمگينم و بيشتر از هميشه ناشادم و بيشتر از هميشه تنهايم!

واسم دعا كنيد تا تاب بيارم اين درد رو...هزار بغض فروخورده در گلويم...بي تاب گشته ام و درد و درد و درد...


 

 

زمانه صرفــنظر كرد از ادامه ي من

مرا به ياد نـدارد شناسنــامه ي من

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 23:30  توسط شيوا  |