|
دچار یعنی موندگار!!!
|
آه اگر روزي نگاه تو مونس چشمان من باشد
قلعه سنگين تنهايي چار ديوارش ز هم پاشد
آه اگر دستان خوب تو حامي دستان من باشد
قلعه سنگين تنهايي چار ديوارش ز هم پاشد
قلعه تنهايي ما را ديو در يندان خود كرده
خون چكد از ناخن،اين ديوار،جان به لبهاي من آورده
آه اگر روزي صداي تو گوشه ي آواز من باشد
قلعه سنگين تنهايي چار ديوارش ز هم پاشد
آه اگر ديروز برگردد لحظه اي امروز من باشد
قلعه سنگين تنهايي چار ديوارش ز هم پاشد
اصلا نمي خوام مثل هفته هاي پيش بنويسم چون اين هفته ي من اصلا مثل بقيه هفته ها نبود...يه هفته پر از استرس و ناراحتي!!!
تو هفته گذشته ناخواسته باعث ناراحتي خيلي ها شدم و بعد هم...
تو هفته گذشته چشمام چند بار بيناييش رو از دست داد و من...!!!
نمي دونم قراره چي بشه...اصلا نمي دونم...فقط نگرانم.
تنها كار مفيد تو اين هفته اتاق تكوني بود كه اون هم به اجبار رخ داد...توي اين اتاق تكوني و كمد تكوني يه چيزايي پيدا كردم از گذشتم كه نگاه كردن به اونها و خوندن يكي يكي اونها باعث شد كه مامان عصباني بشه و به من بگه شل تر و تنبل تر از من هيچ كسي رو تا به حال نديده و نخواهد ديد!!!!!!!!!
يه عالمه شعر...از اون شعرايي كه الان روم نمي شه جايي بخونمشون و يه عالمه نامه هايي كه سر كلاس با بچه ها ردو بدل مي كرديم...نامه هاي قهر و آشتي با دوستا و دختر خاله...شعرايي كه سر كلاس براي معلما مي گفتم و نامه هايي فيلسوفانه و منطقي از پسري كه شايد واقعا دوستم مي داشت (همه نامه عاشقانه ميگيرن و من...!!!) و منطقش در سن 20 سالگي خودش و 18 سالگي من! بهش گفته بود كه ما دوتا به درد هم نمي خوريم و نمي دونم چرا بعد اون ديگه من به درد هيچ كس نخوردم!!! البته بين تمام اون كاغذا چيزايي بود كه با ديدنشون گريه مي كردم و در تمام مدتي كه به اونها نگاه مي كردم و جمعشون مي كردم دو تا چشم گربه اي منو تحت نظر داشت...چشماي مثل گربه ي برادرزادم"سوگند" كه موشكافانه رفتارهاي عمه ي غيرعاديش رو تحت نظر داره!!! هر چي بيشتر گريه مي كردم احساس مي كردم كه دقيق تر داره نگام مي كنه...و من در تمام لحظه هاي تنهاييم با او به اين فكر مي كردم كه چي بهش بگم كه بد فكر نكنه راجع بهم!
تو چشماش نگاه مي كنم...
سوگند! (عاجزانه)
- بله عمه؟ ( با دلسوزي محض)
سوگند...سوگي عمه (از بغض دارم ميميرم)
- بگو خب! (با حس طلبكاري محض)
سوگند عمه...هيچ وقت...هيچ وقت...عاشق نشو ( خواهش همراه با دستور!)
- هوم...من همين الانم ببخشيدا عاشقم همه جان..مگه فقط تو بايد عاشق بشي...عاشقي مگه براي تواٍ؟! ( كاملا محكم و قوي)
...!!!...!!!...!!!(حرفي واسه گفتن ندارم...چقدر زود بزرگ شد!!!)
به خودم هزار بار لعنت فرستادم كه چرا اين حرفارو به يه بچه ي 8 ساله گفتم...آخه اينم شد نصيحت؟! بماند كه تمام تلاش من براي پي بردن به اينكه سوگي عاشق كي شده تا همين لحظه بي نتيجه مونده ولي واسش نگرانم!!!
خوشا پرنده كه بي واژه شعر مي گويد.
گدر به سوي تو كردن ز كوچه كلمات
به راستي كه چه صعب است و مايه آفات.
چه دير و دور و دريغ!
خوشا پرنده كه بي واژه شعر مي گويد.
ز كوچه كلمات،
عبور گاري انديشه است و سدٌ طريق
تصادفات صداها و جيغ و جار حروف
چراغ قرمز دستور و راهبند حريق.
تمام عمر بكوشم اگر شتابان،من
نمي رسم به تو هرگز ازين خيابان،من.
خوشا پرنده كه بي واژه شعر مي گويد.
م.ر.شفيعي كدكني
وقتي تواين خيابوناي لعنتي و پر هياهوي تهران راه مي ري يه چيزي زياد به چشم مياد...زيادتر از ترافيك و مغازه ها و ماشين ها و دكه ها و چراغ هاي راهنمايي و گشت ارشاد و ...
درد!!!
اين روزا نمي دونم چي شده كه چشام فقط درد مي بينه...وقتي سوار مترو مي شم...يا سوار BRT هاي هميشه سريع!!! وقتي هوس مي كنم تو هواي بد تهران راه پيمايي تك نفره انجام بدم...وقتي به صورت همشهري هاي جديدم نگاه مي كنم اثري از نشاط نمي بينم...به خودم مي گم كاش!كاش " مادام كوري " مي شدم و مدام كور بودم تا چشمم اينهمه درد نمي ديد!!!
□
خسته بودم...حوصله شلوغي مترو رو نداشتم...سوار ماشين شدم تا برم كرج!!! متاسفانه جلو پر بود رفتم و پيش يه خانم و آقا كه پشت نشسته بودن،نشستم!!!
گفتم: خدا رو شكر 2 نفر دارن مي خندن...
سرم رو به عقب بردم و چشمامو رو هم گذاشتم...تازه چشمام گرم شده بود كه صداي دخترك به گوشم رسيد...
دختر مي گفت: خوب شد امروز بهم گفتي...اگه مي ذاشتي 2 ماه ديگه بهممي گفتي...2 ماه به اين 2 سال اضافه مي شد!
مي خنديد...پسر سكوت كرده بود...يه دفعه انگار همه چيز ار حركت باز مونده بود!!! مثل دهن من!!!
پسر گفت: خيلي خوبه كه منطقي رفتار مي كني...ممنونم!!!
دختر خنديد...
دوباره سكوت شد...بي شرمانه بود ولي زير چشمي نگاشون مي كردم...ياد خودم افتادم...دختر نگاهش به بيرون خشك شده بود و صداي فين فينش ميومد..داشت گريه مي كرد...
پسر گفت:چرا داري گريه مي كني پس؟! ببين...
دستاش به سمت دستاي دختر رفت...دختر دست به سينه نشست!!! نمي خواست دستاش بيشتر از قلبش ويرون بشن...
پسر يه ريز حرف مي زد...من چيزي نمي شنيدم...دخر مي خنديد مي گفت باشه باشه گريه نمي كنم و مي خنديد...
دختر مي گفت: ناراحت نشو همين امشب گريه مي كنم...ناراحت نباش خب؟!
و باز... منم گريه مي كردم...براي خودم...براي اون...براي خودم...براي همه!!! اشك مي ريختم...
پسر گفت: بس كن..اينو ببين(منظورش من بودم)!
سنگيني يه نگاه داشت كلافم مي كرد...برگشتم...نگاه خيسش رو صورتم مات مونده بود.
با ديدن چشماي من چونش به شدت لرزيد...احساس كردم دوست داره بغلم كنه و تا جا داره اشك بريزه و جيغ بزنه...

پسره هي حرف مي زد و هي حرف مي زد... ياد اين جمله افتادم كه:
هميشه هنگاه تموم شدن يه رابطه،كسي كه عاشق نيست بهتر و بيشتر حرف مي زنه!!
ياد خودم افتادم كه فقط سكوت كردم و شنيدم و اشك ريختم...
رسيديم به كرج...پياده شدم..پشت سر من پسره و بعد دختره!!!
پسر اومد چيزي بگه كه دختر دستشو تكون داد به علامت "هيچي نگو" و پسر سريع راه افتاد و رفت...
داشتم صداي شكسته شدنشو مي شنيدم...شكل صداي شكستن من بود...
رفتم جلو...تقريبا همقد من بود...كمي بلند تر...تو چشماش زل زدم.سرش رو تكون داد... دستامو به سمتش دراز كردم...دستاي همديگرو گرفتيم ولي اون خودش رو انداخت بغل من!!! (حدسم درست بود) با صداي بلند گريه مي كرد ...همه مارو نگاه مي كردن...به تنهايي خودم فكر كردم و اينكه كسي من رو در آغوش نگرفت...نزديك به 5 دقيقه گذشت...
سنگين تر از هميشه بودم...پياده راه افتاديم و من دلداريش ندادم !!! بهش گفتم:
بايد بپذيري...وقتي رفت يعني رفت..به برگشتنش اميد نبند كه ويران مي شي!
شمارش رو بهم داد و گفت هيچ كسي نمي تونه جز تو بهم كمك كنه...نمي دونم مي تونم كمكش كنم يا نه...ولي قراره پس فردا ببينمش!!!
بخوان دو عاشق تنهاي دور وامانده
يكيش هست و يكي نيست،او كجا مانده؟
تويي كه نيست!منم"هست"شاعري خاموش
منم فقط كه به عشقت شكست وامانده
و تلخ توي خودش ريخت،ريخت پايان شد
تو هم گمان مبر اصلا كه روي پا مانده
بيا كپك زده گلدان خانه بي بويت
به داغ اينهمه "بي توست" مبتلا مانده
هميشه غايبي افسوس،سخت مجهولي
كه حرف گمشده"بي"به چنگ "با" مانده!
نشد،بيا غزل روشني كنون بنويس
هنوز خاطره ي شعر و شورها مانده
خودم