تبليغاتX
روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم
دچار یعنی موندگار!!!

از اين پرده هاي سكوت
از اين لحظه هاي خودم
از اين خونه خسته شدم
برگرد!!!
از اين فكر هر شب تو
از اين حس سرد خودم
از اين آينه خسته شدم
برگرد!!!
چقدر پشت پنجره ها
به هواي ديدن تو
بشينم تمام شبو
بيدار؟!
چقدر با خودم به دروغ
بگم بر مي گردي يه روز
بگم مي رسم به شب
ديدار؟!
تو اين خونه از تب تو
دارم مي رسم به جنون
هواتو به من برسون
برگرد!!!


... بعضی ها می گن وقتی هر روز یه مسیری رو میری و بر می گردی همه چی برات تکراری می شه و دیگه هیچ جذابیتی وجود نداره مخصوصا وقتی که این مسافرت کوتاه با مترو باشه!!! ولی من می دونم که این حرف رو کسایی می زنن که تمام طول مسیر رو یا خوابن یا با چشمای خستشون به مناظر بیرون خیره می شن و انگار قراره از این مناظر یه چیز خارق العاده ای گیرشون بیاد!!!
تا حالا دیدید که ۲ نفر وارد یه جا بشن و ۴ نفر از اون جا بیان بیرون؟! آره؟! من دیدم ولی...
۳ روز پیش وقتی سوار متروی کرج-گلشهر شدم همراه من ۲ تا خانم سوار واگن ما شدن و چشمتون روز بد نبینه!!! ابتدا به ساکن از اینکه در واگن هنوز آقایی وجود نداشت احساس نارضایتی کردن و گفتن کاش به واگن دیگه رفته بودن و تمام این نارضایتی با صدای بلند ادا می شد!!! و وقتی عده زیادی از آقایان به سمت واگن هجوم آوردن یکی از اون ها گفت: آخ جوووووون! و این دو کلمه رو طوری گفت که مو بر تن من از چندش صاف شد!!! و بر عکس باعث خندیدن خانمی شد که کنار من نشسته بود!!! و خندیدن خانم... و تمام طول مسیر این خانم ها با صدای رسا و واضح خود از مسائلی سخن می گفتن که آقایون در واگن همه به هر بهانه که شده می خواستند سر در بیاورند که این خانم ها که هستند؟! چه شکلی هستند؟! و خانم کنار دستی من از خنده داشت می مرد که کاش می مرد چون خنده های او بیشتر از صحبت های اونها عذابم می داد...شاید الان بگید از چه چیزای بیخودی عصبانی می شه ولی اگه قیافه مردای تو واگن رو می دیدین دوست داشتید زمین دهن باز می کرد و شمارو می بلعید!!!
به هر زحمتی بود با گوش دادن به موسیقی و مطالعه و... نصف بیشتر دیالوگ هاشونو نشنیدم ولی از خنده های مزخرف کنار دستیم می تونستم حدس بزنم که چی دارن می گن...(ببخشید که نمی تونم حتا جمله ای از دیالوگ هاشونو براتون بگم)...قطار در ایستگاه کرج ایستاد و من با عجله بلند شدم که فرار کنم و در کمال تعجب(احمقانم)دیدم که همان ۲ خ.ا.ن.م از واگن بیرون اومدن و زیر بازوی ۲ آ.ق.ا رو گرفتن و با یه سری حرکت های خاص خودشون از ایستگاه مترو دور شدن...شاید فکر کنید دارم حرف بیخودی می زنم ولی باور کنید نصف بیشتر آقایون تو واگن آرزوشون بود که اونا جای اون ۲ تا جوون سعادتمند بودن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ولی افسوس که هوا سرد بود و اونا باید به ایستگاه گلشهر می رفتن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
***
از وجود این زنها ناراحت نیستم چون اونها انتخاب کردن که اینجوری زندگی کنن...ولی... نمی دونم چی باید بگم...فقط اینکه...شاید روزی...زمانی...گاهی اوقات...وقتی قکر می کنم...نمی دانم!!!


مژه هایم می ریزند
تک تک
به آرزوهایم می رسم
یک یک!

                                           

                                                                                                   شیوا.ش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 0:46  توسط شيوا  | 

افشای راز ما
شاید
هزار وسیصدو پنجاه و هفت سال دیگر
زمان بخواهد
شاید
       هزاران هزار
                      شهید دیگر
رهسپار باشند
تا تو بدانی
              بر ما چه گذشت!

                                                                                                       زهرا طهماسبی


توی چشماش یه چیزی بود که چشمای منو واسه کور شدن تحریک می کرد! لاغر تر از چیزی بود که تصورشو داشتم و البته لاغر شده بود...وقتی داشت از لحظه های سخت انفرادیش می گفت احساس می کردم که باید بمیرم و نشنوم!!! می دونم اونقدر لاغر شده بود که کمر شلوارشو دوخته بودن تا تنگ بشه(نمی دونم چرا به این موضوع دقت کردم!!!) ...وقتی دیدم با این همه سابقه ی فعالیت و مطالعه و غیره و غیره هنوز نمی دونسته که تو این مملکت واقعا چه خبره تنم می لرزید نه از ترس که از ناباوری!!!
...                                     
دیدار روز قبلم با "عمادالدین باقی" اصلا بهم فرصت نمی ده که بتونم به چیزی غیر از آنچه او تعریف کرد فکر کنم و...حسی که نسبت به ناشنوا شدن یک گوش او داشتم درست شبیه به حسی بود که زمان کور شدن خودم دارم!!!
...
توی دلم می گفتم کاش کور می شدم و کر می شدم تا نبینم و نشنوم...واقعا نمی تونستم چیزی بنویسم...
همین!



تنها سکوت
               سکوت
می توانست
                مسیر یکی شدن را
سرآغاز باشد
هنگامی که روحم
در تو به پرواز می آید.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:55  توسط شيوا  |