|
دچار یعنی موندگار!!!
|
شهرام شيدايي
هفته ي جالبي بود...با اتفاقايي كه شبيه هم بودن در زمان هاي مختلف ولي در مكان هاي يكسان!!!
يكشنبه بود...سوار تاكسي شدم(تاكيد مي كنم تاكسي)تا به محل كارم برم...هوا سرد بود...يه بسته شكلات تو كيفم بود...وسوسه ي خوردنش راحتم نمي ذاشت...از كيفم بيرون آوردمش و در بستشو باز كردم...بعد به راننده ي تاكسي تعارف كردم و اون هم بي تعارف يه تيكه بزرگ از شكلاتم كند!!!
بعد بهم گفت: خانم اونقدر دلم يه خوراكي شيرين مي خواست كه ناخوداگاه اينقدر از شكلات شما زياد برداشتم...معذرت مي خوام!!! بعد هم هر چي گفتم ازم كرايه نگرفت!!!
سه شنبه بود...دستكشامو گم كرده بودم و دستام از فرط سرما كبود و خشك شده بود...با نا اميدي جلوي ماشينا دست تكون مي دادم كه بالاخره يه تاكسي(تاكيد مي كنم تاكسي) برام نگه داشت...من هم به محض مستقر شدن در ارابه ي نجات!!! كرم دستمو از كيفم بيرون آوردم و شروع كردم به گرم و چرب كردن دستام كه راننده بهم گفت: ببخشيد! ميشه يه مقدار كرم بديد به من؟!دستام بد جور ترك برداشته...لامذهب اين سرما بدفرم دستامو اذيت مي كنه...منم كرممو دادم بهش اونم شروع كرد دعا كردن...چه لذتي داشت!!!هر كاري كرد نتونستم كرمو ازش پس بگيرم...فقط گفتم هر وقت داره اونو به دستاش مي زنه برام دعا كنه!!!
حالا تقريبا هر روز صبح راننده ي اول جلوي ايستگاه مترو منتظر من مي مونه تا منو به مقصد برسونه و ديگه صندلي جلوي ماشينش صبح ها ساعت ۸:۳۰ براي منه...تازه يه اسمم برام گذاشته!!!
شيرين دختر!!!

با طعم مرگ در ذائقه مي آييم
با طعم حيات در دهان میمیریم
چه شيرين بود كودكي
...و چه شيرين گيلاسها
...و چه شيرين لبخند تو
...و چه شيرين
همين!!!
آن گاه
كه انزواي دستان ات
باد را شماره بود
پرستو اندوه دانه را دانست
سايه ها غريب بودند
و دستان تو
بزرگواري ماه را مي چشيد
جميله جليل زاده
هر روز از كنارش رد مي شد و به دستاش نگاه مي كرد و مي گفت: چقدر اين دستها برام آشناست...بعد لبخندي روي لبهاش مي نشست و ياد وقتايي مي افتاد كه دستهاي سرد اونو تو دستاش مي گيره و گرمشون مي كنه...هميشه از سرد بودن دستاي اون تعجب مي كرد!!!
□
امروز هم مثل هر روز به چهره ي معصومش از پشت اون صورت بزرگ عروسك نگاه كرد هيچ وقت فكر نمي كرد كه دهان يه عروسك گنده بخواد خونه چشماي اون بشه و اون با نگاهش بخواد از دهن يكي ديگه صورت معصوم اونو ببينه!!! چقدر دستاش سرد بود و چقدر دوست داشت دستاي اونو بگيره...بعد از ظهر قراره همديگرو ببينن...
□
- مي دوني يه عروسك گنده جلوي رستوران هست كه دستاش هميشه منو ياد دستاي تو مي ندازه!
- خب
- وقتي دستاش و مي بينم دلم برات تنگ مي شه!
- خب
- بعد از فكر اينكه تو، تو اين سرما بخواي يه روزي اينجوري بيرون باشي قلبم سنگين مي شه!
- خب
- وقتي دستاي سرخ شده از سرماشو مي بينم دوست دارم با تمام وجود گرمشون كنم ولي من فقط دستاي تورو گرم مي كنم!!!
- ممنون
- خب حالا اون دوتا رو بده كه مي خوام گرمشون كنم...
□
صبح زودتر از هميشه از خواب بيدار شد تا سريع تر خودشو به رستوران برسونه...توي لباسش رفت وبيرون منتظرش موند...كمكم داشت نزديك ميشد...قلبش داشت از سينهاش مي زد بيرون...چند قدم مونده بود كه بهش برسه...اونم يه قدم برداشت و جلوش ايستاد... مكث كرد از تو دهن عروسك به چشماش خيره شد...هيچي تو چشماي اون نبود يه بي تفاوتي كه سرماي بيرون رو غير قابل تحمل تر مي كرد...؛
- مي شه دستامو گرم كني؟!
...فقط نگاه مي كنه!!!
- مگه نگفتي فقط دستاي منو...
... اونو پس مي زنه و مي ره!!!
□
حالا روزهاست كه ديگه از دهن اون عروسك هيچ چيزي نديده و هنوز هم سردي اون چشما تمام بدنش رو منجمد مي كنه...فقط اينو مي دونه كه دستاش تا هميشه سرد مي مونن...
اون هيچ وقت دستاشو گرم نكرده بود!!!
در هم نوائي
شيشه و سنگ
مي شكند روز
وكلاغان حوصله
شمار روزهاي رفته را
قار مي كنند.
مولانا
صبح از خواب پا می شم و می رم جلوی آینه و از دیدن موهای فرفری در هم رفته ی ژولی پولیم اعصابم بهم می ریزه و دوست دارم هر چی بدو بیراهه نثار ژنتیک کنم!!! با شانه به جون موهام می افتم و به هر زوری هم که شده پیچ و تاب گیسوانم را(وای چه رمانتیک!!!) باز می کنم!!!
خدا این شانه را برایم حفظ کند!!!
مربع!!!
سوار ماشین می شم...سرم از کم خوابی گیج شده خودم از کمبود خواب منگ! کنار من یه زوج
خوش...بخت(نمی دانم) نشسته اند و گویی سر زن ماجرا هم از بی خوابی منگ است ولی خوب همه ی شانه ها که به درد مو نمی خورند بعضی شانه ها هم جون می ده واسه اینکه سرتو بذاری روشو ساعت ها بخوابی یا نه حتا خودتو به خواب بزنی...راستی یه روزی شاید همه ی ما از این شونه ها داشتیم ولی قدرشونو ندونستیم...به هر حال می خوام بگم که.........

قدر شونه هاتونو بدونید که هم گیسوانتان رها باشد و هم سر به روی شانه هایتان مستدام!!!
راستی چقدر دلم برای شانه هایش تنگ شده و شانه هایم دلشان برای سر او..
تو کاش شکل خودم در لباس من بودی
بـرای در ک من ای کاش،کاش زن بودی
زمــانه صرف نظر کـــــرد از ادامــه ی من
مـــــرا به یاد نـــدارد شنــاسنامه ی من
... من
افشین یدالهی
این هفته یه اتفاق خیلی عجیب برام افتاد که هنوز در شوک این اتفاقم...ساعت ۱۱:۲۰ روز چهارشنبه بود...تو محل کارم مشغول وارد کردن اطلاعات در سیستم بودم که احساس کردم شکلای عجیب و غریب جلوی چشمم دارن ظاهر می شن...سرم رو روی میز گذاشتم...چند دقیقه به چشمام استراحت دادم... بعد سرم رو از روی میز برداشتم و چشمام و باز کردم...
- نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من کور شدم-
جلوی چشمم خاکستری شده بود...باورم نمی شد که چشم راستم هیچ جایی رو نمی بینه چند لحظه بعد همکارام اومدن تو اتاقم با دیدن اشکای من مات و مبهوت ایستادن...چشمامو بسته بودم و هی جیغ میزدم و گریه می کردم...
همون لحظه یاد کتاب کوری افتاده بودم و از ترس کور شدن حتا جرات نداشتم چشمامو باز کنم...فقط گریه می کردم یعنی گریه نمی کردما همین جور اشکام می ریختن...
تا اینکه همکارام چراغای اتاق و خاموش کردن و آب قند و کلی حرف و امیدواری و منم از ترس اینکه چشم چپم هم کور شده باشه هر دو چشمم رو بسته بودم هرچی همکارام می گفتن چشاتو باز کن باز نمی کردم تا اینکه یکی از همکارام به زور چشممو باز کرد!!! خیلی خوب نمی دیدم ولی دیگه همه جا ابری و خاکستری هم نبود...کمی امیدوار شدم دیگه گریه نمی کردم ولی باز اشکام می ریختن!!!
تجربه بدی بود...اونقدر بد که حاضرم بمیرم ولی این اتفاق دیگه برام نیفته!!!
یادت نرود به هم چها می گفتیم
از عشق و محبت و وفا می گفتیم
اما گذر زمان به ما ثابت کرد
یک عمر به هم پرت و پلا می گفتیم!!!
(البته زیاد جدی نگیرید!!!